سرزمين آرزوها هر لحظه آماده تبادل لينک با شماست.
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
عکس هفته به کلی حذف شد! و نظر سنجی هم حذف شب بهدلیل برخی مشکلات به وجود آمده (شخصی) در عوض قسمتهای مختلف داستان فرناز جوقولی و بهرام (اش) رو گذاشتم! موزیک به صورت پنهانی پخش میشه. اگر آزارتون میده کافیه روی بخش نظرات کلیک کنید! و کلی تغییرات دیگه که خودتون ملاحظه میفرمایید! D:
---------------------------------------
دوستان من این همه زحمت می کشم برای شما اگه یه نظر بدین بد نمیشه :(
ویژه ...![]()
داستان های من![]()
مجلس شورای شکلک ها![]()
داستان کوتاه![]()
مغز انسان![]()
Jinne ... جن![]()
Hot Funy![]()
دنیای زیبای زیر آب![]()
Top Wallpaper![]()
گوناگون![]()
نامه یک دختر تهرونی![]()
سهمیه بندی بنزین![]()
Shrek واقعا کيه ؟![]()
نمایشگاه کلاه![]()
سرگرمی![]()
فیزیک![]()
تست![]()
فوتبال بانوان![]()
... فال ...![]()
پهلوی به روایت پول![]()
آسیا در برابر اروپا![]()
درد دلهای یک گربه![]()
سوال های ما ایرانی ها![]()
غارنشینی در قرن21![]()
حقيقتي کوچک![]()
عجب صبری خدا دارد !![]()
پیام بازرگانی !!!![]()
پدر ، مهربانترین ...![]()
علی سنتوری ...![]()
راه های مخ زنی![]()
چهارشنبه سوری![]()
مصاحبه![]()
انشاء !!!![]()
کنترل عصبانیت![]()
9 درس مهم زندگی![]()
تولد دوباره ...![]()
بهتر میبینم این موضوع رو متذکر بشم که من یه نویسنده حرفه ای نیستم !!! درن شان یا جی.آر.آر تالکین هم نیستم که تخیل فوق العاده ای داشته باشم!
فقط سعی میکنم یه شرحی از وقایع و تصورات و افکارم رو بیان کنم! اونم جوری که قابل خوندن باشه...
شاید دچار ابهام وحشتناکی بشین اما این ابهامات ... جزوی از این داستان ...
دوست دارم نظرات واقعی خودتون رو بدونم. حتی اگه به نظرتون مزخرف نوشتم بهم بگین ! اما نظرات چرت و پرت و الکی پاک میشه ... با عرض تاسف !
راستی اینجا واقعیت و تخیل ، راست و دروغ باهم یکم قاطی شدن ... تفکیکش پای خودتون![]()
دیگه هیچی .......
دوست خیالی
من یه دوست خیالی دارم به اسم"بهرام". ما از بچگی یا هم بودیم. اون همیشه باهوش تر و توانمندتر از من بود. من همیشه به بهرام وابسته بودم. در همه ی کارها به من کمک میرسوند. کاری نبود که ما 2تا نتونیم انجام بدیم. من همیشه به اون حسودیم میشد ، چون همیشه دوست داشتم پسر باشم!!!
داستانی که من می خوام براتون تعریف کنم ، شبیه هیچ داستانی نیست. حتی ممکن حوصله اتون رو سر ببره. اما این یه حقیقت نیست !
یه روز صبح وقتی بیدار شدم دیگه نتونستم بهرام رو ببینم. خیلی دنبالش گشتم اما اثر ازش نبود !
بهرام همیشه یه لبخند زیبا روی لب داشت. هر وقت دعوامون می شد و من ناراحت می شدم. لبخند میزد ، همون لبخندی که من عاشقش بودم ، دست منو می گرف و می کشید سمت خودش و سعی می کرد یه چیزی در گوشم بگه. اما چون من زیادی لجباز بودم دستم رو می کشیدم و در می رفتم. اخم می کردم و یه گوشه مشستم. اون همیشه عین آدم بزرگا رفتار میکرد و این منو خیلی آزار می داد ... اما من همیشه بچگانه فکر می کردم و بچه بازی های شدیدی در می آوردم!
(بعدها فهمیدم چی می خواست در گوشم بگه ! یه دفعه فقط تونست یه اسم در گوشم بگه که بعدها اون اسم برام معنی بزرگی پیداکرد*)
ما اون موقع 4-5 سال بیشتر نداشتیم! بهرام میگفت من 1 دقیقه از اون بزرگترم. اون معتقد بود فرشته ای که اون رو به دنیا آورده عاشق من بوده و می خواسته من تنها نباشم. من حرفش رو باور نمی کردم و مسخره اش می کردم.
من یه خواهر دارم به اسم "مرجان" که از من بزرگتر و یه برادر دارم به اسم "فرشاد" که اونم از ما 2تا بزرگتر. البته من تا 9 سالگی از داشتن تین برادر بی خبر بودم! بهرام بهم گفته بود "تو یکی دیگه هم داری" که من تا قبل از پیدا کردن برادرم حرفش رو نمی فهمیدم. بهرام از هر کسی به من نزدیکتر بود ، همیشه به من یادآوری می کرد که با کسی نباید درباره اش حرف بزنم ، و تا ابد دوستی ما باید یه راز بمونه ، وگرنه اون رو از من میگیرند و من برای همیشه تنها می شم ... ولی من هیچ وقت آلو تو دهمنم خیس نمیخوره ...
بهرام همه وسایلش رو به من می داد و منو تو همه ی دارایی هاش شریک می کرد. اون هر چیزی که می خواست بدست می آورد.
من می گفتم: «پس چرا چیزای بهتری نمی خوای؟»
می گفت: « چون می دونم بهترین چیزی که ما داریم همدیگه ایم، بهترین چیزی که دارم تویی»
............... یعنی من !!! من از این بزرگونه حرف زدن و ادای آدم بزرگ هارو در آوردنش متنفر بودم .
تو همه ی دارایی هاش که با من تقسیم می کرد ، یک آکواریم مورچه داشت که اجازه نمی داد من بهش دست بزنم. بهشون می گفت "گروه کوچولو موچولوها" ... لغب "جوقولی" هم اون بهم داد. و از اون به بعد من شدم "فرناز جوقولی"
شب اولی که بهرام گم شده بود خیلی کلافه بودم. اون موقع تازه کامپیوتر خریده بودیم. من و مرجان همیشه سر کامپیوتر دعوامون می شد . من صبح ها زودتر بلند می شدم که بتونم پشت کامپیوتر بشینم چون من عاشق کامپیوترم بودم ... یه عشقی که هنوزم پس از گگذشت سال ها پای برجاست! عشق به اولین کامپیوترم. اما بهرام بهم می گفت: «کم خوابی مریضی میاره» منم با اخم می گفتم: «حسود ، چرت و پرت نگو.» اون با یه حالت ناراحتی ، آروم و زیر لب می گفت: «اون کامپیوتر بیشتر از من برات اهمیت داره» منم می گفتم: «برو بابا» و به کار خودم ادامه می دادم. – این کار هر روز صبح ما بود - این آخری بیشتر کاراش و اداهاش اعصابم رو خورد می کرد و ...
اون روز صبح بیدار شدم و کلی گریه کردم. رفتم کامپیوتر روشن کردم ، موزیک گذاشتم و نقاشی هایی که از بهرام کشیده بودم نگاه می کردم. اون موقع 12 سالم بود. فکر می کردم بهرام تنهام گذاشته و ذیگه بر نمی گرده ... احساس تنهایی شدیدی داشتم. چون تو خانواده با هیچ کس صمیمی نبودم و یه رابطه خانوادگی خشک داشتیم با کلی باید و نباید ... حتی مادر و خواهرم هم اونقدر بهم نزدیک نبودن. نه اینکه اونا دوست نداشته باشن. من خودم رو عقب می کشیدم ... سختی های زیادی کشیدم تو این تنهایی و تجربه هایی داشتم که باعث شد همیشه بیشتر از سنم به نظر بیام. و این دردناک ترین چیز برای کسی که عاشق کودکی و بچه هاست ! فکر میکردم چون با خواهرم درباره اش حرف زدم رفته. ولی... سرنوشت چیز دیگه ای یادم داد ...............
چند روز قبل از این اتفاق من به مرجان گفتم که بهرام خیلی لجباز شده و منو اذیت می کنه. مرجان اخم هاش رو تو هم کشید و پرسید : «بهرام کیه؟» (!) قضیه رو بهش گفتم ... و اون ... و اون مسخره ام کرد و گفت من یه لوسِ دیوونه ام که حالش رو بهم می زنم و رفت. وقتی از پیش مرجان برگشتم – با چشمانی خیس از اشک ، روحی که احساس تنهایی می کرد و قلبی که از بی مهری شکسته بود – دیدم بهرام یه گوشه ایستاده و منو با یه حالتی ، با گردن کج نگاه می کنه. هیچی نمی گفت.
گفتم: «چته؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی؟»
گفت : « حالا وقتشه!!! »
گفتم: «ها؟»
گفت: «دوباره همدیگه رو ببینیم»
إ م م م م ... من این جمله رو شنیده بودم ...
وای ! وقتی پشت کامپیوتر نشسته بودم و این وقایع رو مرور می کردم دنیا رو سرم خراب شد ... یعنی اون رو واسه همیشه ازم گرفتن؟ من واسه همیشه تنها شدم؟ پس چرا گفت دوباره همدیگه رو ببینیم؟ چند روز اول خیلی سردرگم و کلافه بودم. انگار چیزی رو گم کرده بودم!
صداش ... حرفاش ... خاطراتش ... تو سرم می چرخید !
هرجا رو نگاه می کردم "لبخند" قشنگش جلو چشام ظاهر می شد !
من خیلی احساس تنهایی می کردم ، چون تو دوست و آشنا هیچکس حرف من رو نمی فهمید ...
1 یا 2 سال بعد از گم شدن بهرام در خیال آشفته و تنهای من دیگه کم کم داشت فراموش می شد. تا جایی که به کلی فراموش شد ! حتی نمی تونیستم تصور کنم یه روزی یه آدم خیالی رو توی تصوراتم می دیدم و باهاش حرف می زدم و ...
بهرام یه دفعه بهم گفت: « یه روزی یکی میاد که منو فراموش می کنی» بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد «اما وقتش می رسه که ما دوباره همدیگه رو ببینیم.» بعد هق-هق زد زیر گریه !! من با دهان باز نگاهش می کردم ... منظور حرفش رو اصلا نمی فهمیدم "دوباره" یعنی چی؟ مگه ما الان همدیگه رو نمی بینیم؟ پس ... اما حالا که دارم این ماجرا رو می نویسم می فهمم که حق با بهرام بود ...
شاید هیچ کدوم از شما که دارین این داستان رو می خوندید تا به حال داشتن یه دوست خیالی رو تجربه نکرده باشین. یه دوست خیالی مخصوص سال های ابتدایی زندگی هر انسانی که به مرور زمان و رشد ذهنی کم کم فراموش میشه ... اما اگر تبدیل بشه به موبس خاطر و خیال همیشگی ، اون وقته که تبدیل شده به یه مشکل ... یه جور مشکل روانی ...
اشتباه نکنین ! شیزوفرنی یه آدم رو واقعا می بینه و انتظار داره که بقیه هم ببیننش. اما دوست خیالی فقط احساس می شه و هیچ انتظاری نمی ره که دیگران هم بتونن ببیننش. اما ...
این داستان ادامه ندارد ...........
بعد از سال ها بهرام برگشت . و تو اولین دیدار 20 دقیقه فقط خیره شده بودم بهش. و تنها دلیلی بود که باعث شد اینو بنویسم ...
[+]
آرزوي فرناز در 12:20
فهمیدم !!!!!!!!
داستان من !
فهمیدم چی بنویسم !
داستان صاحب این سرزمین و دوست خیالیش که برگشته !!!
همه دوستان رو خبر کنید ... وقتشه که منو خوب بشناسین ![]()
ولی زمان میبره ........
منتظر داستان فرناز جوقولی و بهرام (اش) باشین ![]()
فعلا ..........![]()
![]()
![]()
[+]
آرزوي فرناز در 13:31
یکی از دوستان عزیز بنده (البته اینا همش تعارف) پیشنهاد دادند که بیشتر به قانون "کپی" توجه کنم!
هرچند که من همیشه به این قانون احترام میذاشتم ![]()
خوب از حالا تا اطلاع ثانوی سرزمین آرزوها "تعطیل" میباشد!
تا بنده یک سر و سامان درست و حسابی به اینجا بدم ![]()
از بلاگفا هیچ جای دیگه هم نمیرم !!! ![]()
میخواب پرشین بلاگ باشه .... می خواد میهن بلاگ باشه ...
میخواد هر بلاگی که باشه !!!![]()
پس فعلا بای بای ![]()
[+]
آرزوي فرناز در 22:5