سرزمين آرزوها هر لحظه آماده تبادل لينک با شماست.
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
عکس هفته به کلی حذف شد! و نظر سنجی هم حذف شب بهدلیل برخی مشکلات به وجود آمده (شخصی) در عوض قسمتهای مختلف داستان فرناز جوقولی و بهرام (اش) رو گذاشتم! موزیک به صورت پنهانی پخش میشه. اگر آزارتون میده کافیه روی بخش نظرات کلیک کنید! و کلی تغییرات دیگه که خودتون ملاحظه میفرمایید! D:
---------------------------------------
دوستان من این همه زحمت می کشم برای شما اگه یه نظر بدین بد نمیشه :(
ویژه ...![]()
داستان های من![]()
مجلس شورای شکلک ها![]()
داستان کوتاه![]()
مغز انسان![]()
Jinne ... جن![]()
Hot Funy![]()
دنیای زیبای زیر آب![]()
Top Wallpaper![]()
گوناگون![]()
نامه یک دختر تهرونی![]()
سهمیه بندی بنزین![]()
Shrek واقعا کيه ؟![]()
نمایشگاه کلاه![]()
سرگرمی![]()
فیزیک![]()
تست![]()
فوتبال بانوان![]()
... فال ...![]()
پهلوی به روایت پول![]()
آسیا در برابر اروپا![]()
درد دلهای یک گربه![]()
سوال های ما ایرانی ها![]()
غارنشینی در قرن21![]()
حقيقتي کوچک![]()
عجب صبری خدا دارد !![]()
پیام بازرگانی !!!![]()
پدر ، مهربانترین ...![]()
علی سنتوری ...![]()
راه های مخ زنی![]()
چهارشنبه سوری![]()
مصاحبه![]()
انشاء !!!![]()
کنترل عصبانیت![]()
9 درس مهم زندگی![]()
تولد دوباره ...![]()
میگن وقتی شلوار یارو دوتا میشه ........
منم وبلاگم دوتا شده ... و از اونجایی که اون یکی وبلاگم رو خیلی خیلی روست میدارم یه مقداری در حق سرزمین آرزوهام کم لطفی کردم! از اونجایی که انسان تنوع طلبی هستم هر روز تصمیمات جدیدی در باره سرزمین أرزوها می گیرم ! اما جدی جدی دیگه نمی دونم چیکار کنم باهاش !
شاید وقتی ADSL خریدم ! یه فکرایی دارم ...![]()
پ.ن : فعلا داستانم رو آپ نمی کنم. یه داستان بلند چند قسمتی دارم می نویسم که با شروع مدرسه ها خیلی خیلی کند پیش میره !!!
پ.ن : آدرس اون یکی وبلاگم رو نپرسین لطفا
چون یه مقداری سری می باشد !!!!![]()
[+]
آرزوي فرناز در 8:14
سلام !![]()
این یکی یکم طولانی شد... اما بد نیست. (خودم نگم کی بگه؟
) در ضمن بدون ویرایش هستش و ممکن پر از غلط و اشتباه باشه. اما به زودی اصلاح میشه !!![]()
هرچند که از این کار بدم میاد (تبلیغ
) اما ناچار شدم. منتظر نظرهاتون هستم ![]()
قاتل پنهان
1979 . استکهلم :
اتاق تاریک بود و مت تنها. احساس سرمایی عجیب می کرد ... هوا نباید آنقدر سرد می بود. اوایل ماه آگوست گرمترین روزهای این شهر است! پنجرا باز بود و نسیمی می وزید. مت خود را در بیابانی سرد، تنها می دید ... از چیزی می گریخت ... !
مت هشت سال می شد که در استکهلم زندگی می کرد. از زمانی که از خانواده اش جدا شد و برای تحصیل به سوئد آمد، از آنها خبری نداشت. خودش هم اینگونه ترجیح می داد !
او هراسان روی تختش نشسته بود و عرق سردی روی پیشانی او. به اطراف نگاه می کرد و دستانش می لرزید. خواب بدی دیده بود. بلند شد، سمت یخچال رفت و یک لیوان آب نوشد. احساس بهتری پیدا کرد و به تختش برگشت. دراز کشید و لبخندی زد. به گذشته فکر می کرد ...
فکر کردن به گذشته و افتخارات پوچش همیشه از بهترین سرگرمی های او بود !!
فردای آن روز با یکی دیگر از دخترهای بیچاره ای که گول حرف ها و خوش زبانی های مت را خورده بود در رستوران خیابان پشتی قرار ملاقات داشت.
اولین روز ورودش را به استکهلم به یاد آورد. از جلو رستوران رد شد و روزهای با شکوهی در این رستوران با دخترهای متفاوتی را برای خود به تصویر کشید. اما چیزی او را می رنجاند. حس غریبی بود که او آن را درک نمی کرد.
مت اخلاقی عجیب و غیر قابل پیش بینی داشت. تنها زندگی می کرد. مت از بچگی شیطان صفت و نا آرام بوده است... حتی در دورانی که بچه ها عاشق حیوانات هستند او گردن گربه ها را میشکست و گنجشک ها را در آتش می انداخت! در مهد همیشه وسایل کیف بچه های دیگر را باهم عوض می کرد و دعواهای جنجالی راه می انداخت و از تماشای آنها لذت می برد ...
دختری که با او قرار ملاقات گذاشته بود یک دختر خارجی بود که او هم برای تحصیل به آنجا آمده بود ...
مت همچنان در رویاها و افکار شیرینش به خواب رفت. فردا صبح، زودتر از همیشه بیدار شد. حمام کرد و آماده رفتن شد.
روبه روی در رستوران
"بوی غذا آدم را مست می کند" مت همیشه این جمله را قبل از ورود به رستوران می گفت.
مت داخل شد. سر میز نشست و منتظر ورود دختر جوان ماند. دخترک وارد شد، نگاهی به اطراف انداخت و دنبال مت گشت. مت ایستاد و او را صدا زد. دخترک وقتی او را یافت لبخندی زد و سمت او رفت.
مت : "سلام. از دیدن شما خوشحالم . شما یک دختر ایده آل هستید که من عاشق او شده ام. لطفا قلب من را به عنوان هدیه بپذیرید."
چشمکی زد و اطراف را بررسی کرد. دخترک از ذات شیطانی مت با خبر شد !!
آرام زمزمه کرد: "قلبت را قبول می کنم. اما نه تنها احساسش را ، خودش را هم می خواهم."
لهن دخترک آنقدر وحشیانه بود که متیو تعجب کرد.
دخترک لاغر اندام و ریزنقش بود. اندام فوق العاده زیبایی داشت. چشمان درشت و بینی و دهان کوچکش زیبایی خاصی به صورت او بخشیده بود. موهای مشکی و قشنگی داشت که آنها را روی شانه اش ریخته و گل سر کوچک آبی رنگی به آن بسته بود، که با پیراهن و کفش آبی اش ست شده بود. واقعا مانند یک عروسک ، زیبا و دوست داشتنی بود.
مت دستانش را به سمت دخترک برد. مثل اینکه چیزی به او هدیه می داد : "همه ی دنیای من برای تو عروسک ..."
مت این جملات را خوب ادا می کرد. او استاد زبان ریختن بود. اما دخترک هم فهمیده بود که همه ی این حرف ها تنها محض هدفی پوچ زده می شدند و هیچ یک حقیقی نبودند !
گارسون غذاها را آرود. سر میز چیند و با لهجه کره ای-اش گفت: " مت بازهم دیوانه شدی؟ چرا دو غذا سفارش دادی؟ یکی کم است؟"
مت یکی از ابروهایش را بالا انداخت ، گردنش را گج کرد! اول نگاهی به دخترک _که موذیانه لبخند می زد_ و بعد نگاهی به گارسون جوان انداخت. بعد با تعجب گفت: "خب ما دو نفریم و دو غذا نیاز داریم!"
گارسون با خنده پشت مت زد و به حالت تمسخر آمیزی گفت: "مت دیوانه ..." و از آنها دور شد.
مت رو به دخترک ادامه داد: "منظورش را متوجه نشدم!"
دخترک لبخندش محو شد و گفت: "هیچ وقت نخواهی فهمید"
مت کم کم از او ترسید و احساس کرد او ، دختر ساده و احمقی که تصور می کرد نیست. سعی می کرد خوب او را زیر نظر بگیرد و رفتارش را ارزیابی کند. مت آنقدر با دخترهای مختلف رفت و آمد داشته بود که در جلسه اول بتواند دختری را بشناسد.
غیر ممکن است! مت نمی توانست او را دسته بندی کند. او واقعا خاص و عجیب بود ...
دخترک چشمانش را بست، دستانش را مشت کرد، اخم هایش را درهم کشید و گفت: "وقتش نزدیک است. شیطان می آید..."
مت جا خورد و بالاخره به حرف آمد: "این رفتار عجیب کافیه. ما برای یک دیدار دوستانه اینجاییم."
دخترک جیغ وحشتناکی کشید. مت سعی کرد او را ساکت کند. به اطراف نگاهی انداخت تا عکس العمل دیگران را ببیند. اما ... اما دیگران همچنان خونسرد مشغول حرف زدن و غذا خوردن بودند. مت احساس بدی داشت...
ناگهان چشم هایش لغزید و خارج از اراده ی او روی ظرف غذا قفل شد.
جیغ دخترک همچنان ادامه داشت!
میز شروع به لرزیدن کرد. لیوان ها از روی میز زمین افتادند. تک شمع روشن روی میز ناگهان خاموش شد. برق رستوران قطع و وصل می شد. بعد از این ماجرا توجه مردم به مت جلب شد.
دهان متیو کف کرد. در چشم هایش تنها سفیدی باقی ماند و از بینی و گوش هایش خون جاری شد.
جیغ دخترک قطع شد!
دستی از میان غذای مت بیرون آمد و یکراست سمت قلب او رفت. قلبش را بیرون کشید. مردم از جا بلند شدند. فریاد می کشیدند و هراسان به این طرف آن طرف می دویدند. گارسون سمت متیو رفت تا کمکش کند. دخترک جلو او را گرفت. گارسون اصرار داشت که به کمک متیو برود_متوجه نبود که نیرویی مانع اوست_ دخترک سر گارسون را با دو دست چسبید و به دیوار کوبید. مغزش را بیرون کشید و سمت مردم پرتاب کرد. دستانش را با کلاه گارسون پاک کرد و به صندلی اش، سر میز برگشت.
قلب متیو در آن دست همچنان می تپید.
استخوان قفسه سینه، رگ ها، گوشت و پوست تکه تکه شده ی مت به وضوح مشخص بود. تکه های گوشت و پوست به قلب مت چسبیده و رگ های اصلی سیاهرگ و سرخرگ هنوز به قلب اتصال داشت.
دست ناپدید شد و قلب روی بشقاب باقی ماند. دخترک فقط لبخند می زد و از تماشا لذت می برد... دیگر صدای فریاد مردم شنیده نمیشد. همه فقط اشک میریختند و در فکر راهی برای فرار بودند. اما درهای رستوران قفل و شیشه های ضد گلوله، خروج را غیر ممکن ساخته بود !
دخترک چاقویی برداشت و دو رگ متصل را قطع کرد. خون فواره زد ...
دخترک قلب را در دست گرفت و آرام گفت: "بالاخره این قلب برای یک نفر شد. برای من ..."
همچنان که میخندید، رستوران را ترک کرد.
و دیگر هیچ کس او را ندید ...............
در تحقیقات پلیس و بازجویی از حاضرین هم، هیچ نشانه ای از قاتل نبود.
30 سال بعد، سپتامبر 2009 ، استکهلم :
پرونده هنوز هم در دست بررسی است. گاهی باز هم از این قبیل اتفاقات در استکهلم رخ می دهد. نکته جالب توجه پرونده این است که:مقتول همیشه پسران جوان هستند، اما هیچ کس قاتل را ندیده است!!!
[+]
آرزوي فرناز در 15:55
سلام سلام !
هوا چقدر باحال شده !!![]()
داستان بهرام یه داستان طولانی بود ٬ اما ... من گفتم نظراتتون رو بگین ! نظر ، عقیده ... نه دری وری و مسخره بازی !!! چرا نظراتون رو خصوصی مذاشتین ؟ اگه به نظر خودتون چیز بدی نبود ... حقیقت بود ؟؟؟![]()
حلا بیخیال ... بگذریم ! دنیا ۲ روزم نمیشه ... ارزش حرص خوردن نداره ![]()
اینم یکی دیگه از داستانام ! این یه داستان کوتاه ... به نقدتون نیاز دارم . چون این داستان قراره تو ۱ مسابقه شرکت کنه ...![]()
![]()
دیگه هیچی ...![]()
![]()
پ.ن: (قبل از شروع داستان !!
) ویرایش شده توسط محسن
جنگل تاریکی
ــ خونه عمو ... پشت جنگل ، جلوی دریاچه !
به رختخوابم، توی اتاق زیر شیروانی بر می گردم . یک کلافگی ناشی از افکاری عجیب... آن روز، روز سختی بود . رفتار عجیب عمو بدجوری فکرم را مشغول کرده بود، رفتن عمو به جنگل و برگشتن پس از یک ساعت ، سراسیمه و عصبی! گِلی و کثیف !
اینقدر به این موضوع فکر می کنم تا ... خوابم می برد !
تاریکی مطلق !
سرمایی وحشتناک احساس می کنم ، چشمانم را باز می کنم شاید که پنجره را باز گذاشته ام. خبری از رختخواب و پنجره، و حتی اتاق نیمه تاریک نیست! تا چشم کار می کند درخت ... من واقعا ترسیده بودم، از لحظه ای که چشمانم را گشودم خود را میان انبوهی از درختان دیدم ! مطمئنم که دارم خواب می بینم . به خاطر افکار عجیب دیشب دچار این کابوس شده ام. من مثل قهرمان های داستان های ترسناک شجاع نیستم . می دانم که اگر این کابوس ادامه پیدا کند خواهم مرد ... از ترس !
در این مواقع می دانم که چی کنم! فریادی از اعماق وجود - که باعث بیدار شدنم بشود -
ــ کمک ک ک ک ک ...
لحظه ای تاریکی و سکوت مطلق . چشمانم را بسته ام و امیدوارم که وقتی باز شوند داخل اتاق خوابم باشم ... سکوتی غیر عادی!
_ از سمت چپم صدای خش خش برگ دختان !
سکوت شکسته شد. چشمانم را باز می کنم . هیچ اثری از اتاق نیست ، باز هم درختان...
صدای حرکت موجودی از بالای سرم و پس از چند ثانیه ... شارپ !! چیزی به زمین برخورد کرد . من - با چشمانی گشاد شده از ترس - می دانم که اگر از جایم حرکت کنم ، سکته خواهم کرد ... آرام زمزمه می کنم : " کسی اونجاست ؟ یوهو ... "
سعی می کنم خونسرد باشم. لبخند میزنم و به دنبال نشانه ای می گردم که راه خانه را پیدا کنم.
ــ سیس س س ... سیس س س ...
صدای مرموز جانوری وحشی ، به طرف راست حرکت می کند و بی حرکت می ماند! تمام بدنم از ترس و سرما به لرزه افتاده . کاش زودتر این کابوس تمام شود و از این خواب لعنتی بیدار شوم به اطراف نگاهی می اندازم و با صدایی لرزان التماس می کنم: "شوخی کافیه. من ضعیف تر از این حرفام "
صدای ریزخندِ شیطانی یک انسان! از سمت دیگر ... سایه ای از درون تاریکی بیرون می آید . نزدیک و نزدیک تر ...
فریاد می زنم : جلو نیا! همونجا بایست! من با کسی شوخی ندارم …
بدون توجه به صدای من چند قدم سنگین دیگر برمی دارد ...
دوباره فریاد می کشم : هرکسی هستی همونجا بایست ! آهای صدای منو ...
ــ می شنوم !!
صدایی خشن ، جمله من را کامل می کند . به صف شدن تک تک موهای بدنم را حس می کنم. من کجا هستم؟ او کیست که به طرف من قدم بر می دارد؟ حالا سایه کمتر از یک متر با من فاصله دارد. دستم روی سطح زمین کشیده می شود، به دنبال وسیله ای برای دفاع، خارج از اختیار خودم! تکه چوبی را بر می دارم و با قدرت به سایه می کوبم. اما هیچ عکس العملی احساس نمی کنم. سایه قهقهه می زند. من از صدای خنده ای این چنین نفرت دارم . یک قدم دیگر به سمت من بر میدارد و من میتوانم صورت وحشتزده اش را ببینم!
چشمانش به صورت حفره هایی تاریک ، موهای بلند و کمی که جلو صورتش را پوشانده بود و از میان تیرگی موها سفیدی دندان های بلند نیشش برق می زد !
به آرامی به قلب من اشاره می کند... با صدایی خشن اما همراه با آرامشی که حتی تصورش هم برای من دشوار است زمزمه می کند: "اتاق زیر شیروانی ... اتاق نفرین شده ... بازهم برادر زاده ای تنها برای همیشه در جنگل تاریکی سرگردان خواهد ماند . یا تا ابد فرار کن یا کشته شو ! ها ها ها "
بدون توجه به موقعیت ، تاریکی و سرما با آخرین سرعتی که می توانم فرار می کنم. سایه قهقهه می زند و موجودی مثل مار به دنبال من می خزد . لحظه ای بعد موجودی با موهای آشفته و نارنجی که روی آنها خون جاری است از بالای درخت ، درست رو به روی من فرود می آید! خنده ای میکند و بلافاصله شروع به تکان دادن وحشیانه موهایش میکند ، قطره های خونی که مثل گلوله های آتش روی صورتم فرود می آیند، فریادم را برانگیختند !!
به آن موجود پشت میکنم تا فرار کنم ...
محاصره شده ام . آشفته و نگران ، همانجا روی زمین خیس و سرد جنگل می نشینم و اشک میریزم و بلند بلند ناله میکنم همراه با صدای گریه من آن موجودات وحشی قهقهه شیطانی و طنین اندازی سر میدهند
بعد از لحضه ای خنده قطع میشود... آن موجودات برای همیشه رفته اند!
من تا ابد توی جنگل سرد و تاریک به دنبال پناه می گشتم و به عمو و آن اتاق، نفرین می فرستادم !
تا روزی، درلحظه مرگم... تصویری از عمو و دختر عموی مفقود شده ام را دیدم که می خندیدند.همه ی این ماجراها از اولین نفرین دخترک در لحظه مرگش آغاز می شد ... و تا ابد ادامه خواهد داشت ...
[+]
آرزوي فرناز در 11:51
مغز انسان شامل نرونهایی است که تعداد آنها به دهها میلیون می رسد. این نرونها در نواحی مجرای مغز که هر یک کار کردی تخصصی یافته دارند، انباشته شده اند. مغز از قسمت های متعددی ساخته شده و هشیاری از ارتباطات بین قسمت های مختلف مغز حاصل می شود. مخ بزرگترین بخش مغز است و حدود ۸/۷ وزن مغز را به خود اختصاص داده است. مخ شامل دو نیمکره است که از نظر شکل شبیه به هم هستند تا مدتها به نظر می رسید که این دو نیمکره از جهت ساماندهی و کارکرد یکسانند ولی با مطالعاتی که دانشمندان انجام داده اند. به این نتیجه رسیده اند که هرنیمکره ویژگی خاص خود را دارد.
● ویژگی های نیمکره راست مغز
▪ سمت چپ بدن را کنترل می کند.
▪ مرکز درک تصاویر و مقررات است.
▪ قدرت تشخیص چهره ها را دارد.
▪ قدرت حل معما را دارد.
▪ درک رنگ و لحن صدا در این قسمت است.
▪ تخیل و خواب در این ناحیه است.
▪ قدرت خلاقیت و کشف کردن دارد.
▪ ورزش و حرکات موزون بدن در این ناحیه است.
▪ استعداد موسیقی در این قسمت است.
▪ حس لامسه و درک اشیا سه بعدی در این قسمت است.
▪ جهت یابی توسط این قسمت مغز صورت می گیرد.
▪ با هنرهای نقاشی و طراحی سر و کار دارد.
▪ مرکز احساسات و عشق و دوست داشتن است.
▪ ادراکات آن کل نگر است.
▪ قدرت نظم و طبقه بندی ندارد.
▪ قدرت درک ریاضیات و فلسفه را ندارد.
▪ مهارت مدیریت را بلد نیست.
▪ خلاقیت و ذوق هنری دارد. نقاشان، طراحان، نویسندگان و هنرمندان بزرگ از این قسمت مغز بیشترین استفاده را می برند.
▪ ویژگی های زنانه در این قسمت است.
● موانع پرورش نیمکره راست
افکاری که مانع رشد و تکامل نیمکره راست مغز می شوند عبارتند از:
▪ من باید همیشه جدی باشم.
▪ حق اشتباه کردن ندارم.
▪ اگر از نتیجه کاری مطمئن نیستم نباید انجام دهم.
▪ کاری که انجام می دهم باید خوشایند دیگران باشد.
▪ من باید عاقلانه عمل کنم و گرنه....
▪ همیشه دنباله رو آدم های موفق باشم و شیوه عمل آنها را تقلید کنم.
▪ بر این باور باشم که آدم موفق کسی است که همیشه ساده ترین و کوتاه ترین راه را برود چون راحت تر یا سریعتر به موفقیت می رسد.
● راه های تقویت نیمکره راست
▪ به مسائل به صورت کلی نگاه کنید نه جزئی.
▪ به خود مجال فکرهای تخیلی و خیال بافی بدهید.
▪ از گردش در طبیعت لذت ببرید و به اصوات و رایحه ها توجه کنید.
▪ رمان بخوانید و داستان را به شکل تصویردر ذهن مرور کنید.
▪ بازی های فکری داشته باشید.
▪ یادگیری را همیشه با کشیدن شکل و طرح انجام بدهید.
▪ نقاشی و طراحی را بیاموزید.
▪ بیشترنگاه و مشاهده کنید تا اینکه گوش فرا بدهید.
▪ تصویر آرزوهای خود را در آینده بکشید.
▪ بدنبال ارتباطات بین افراد و اشیا و موضوعات باشید.
▪ بچه گانه فکر کنید وحس زیبای شناسی خود را تقویت کنید. ( تقویت کودک درون)
▪ در تحقیقات و کارها قدرت ریسک داشته باشید.
▪ دیگران را دوست بدارید، احترام بگذارید و تشکر کنید.
● ویژگی های نیمکره چپ مغز
▪ قسمت راست بدن را کنترل میکند.
▪ ریاضیات و فلسفه را دوست دارد.
▪ نظم و طبقه بندی کردن را دوست دارد.
▪ همیشه منطقی و تحلیل گر با کارها برخورد می کند.
▪ با تنوع در زندگی مخالف است و زندگی منظم و از قبل تعیین شده را می پسندد.
▪ از انتقاد دیگران می هراسد.
▪ با جزئیات سرو کار دارد.
▪ پردازش اطلاعات و طبقه بندی را برعهده دارد.
▪ عجول است و حوصله ندارد.
▪ همه چیز را فقط با حرف زدن صرف توضیح می دهد. قدرت توضیح دادن مطالب را با مثال و شکل کشیدن ندارد.
▪ قدرت تخیل ندارد.
▪ استعداد موسیقی و نقاشی را ندارد.
▪ قدرت خلاقیت و کشف را ندارد.
▪ مرکز به خاطر سپردن کلمات و اعداد است.
▪ ویژگی های مردانه در این قسمت است.
▪ نزد زبان شناسان، ریاضی دانان و فلاسفه این بخش مغز فعالتر و بر نیمکره دیگر غالب است.
● موانع پرورش نیمکره چپ
▪ داشتن عقاید و باورهای زیر مانع از پرورش نیمکره چپ می شوند:
▪ نظم داشتن در زندگی به معنای محدودیت است
▪ ریاضیات یا اینگونه دروس خسته کننده هستند و من به هر زحمتی شده نباید با آنها روبرو شوم.
▪ توجه به جزئیات، تلف کردن وقت است.
▪ نوشتن مطالب زمان مطالعه وقت گیر است و مرا خسته می کند.
● راه های تقویت نیمکره چپ
▪ جدول حل کنید.
▪ کارهای هر روز را با جزئیات مشخص یادداشت کنید و برنامه ریزی داشته باشید.
▪ سعی کنید زمان گوش دادن، مطالب را به حافظه بسپارید.
▪ افکار منطقی را تقویت کنید.
▪ زمان مطالعه و درس خواندن خلاصه برداری کنید.
▪ برای انجام کارها آنها را به مراحل کوچکتر تقسیم کنید و مرحله به مرحله کارها را انجام دهید.
▪ بازی شطرنج و پازل را تمرین کنید.
▪ مطالعات ریاضیات و فلسفه را جزو برنامه های خود قرار دهید.
▪ مهارتهای مدیریتی را بیاموزید.
▪ در طبیعت برای لذت بردن بیشتر از حس شنوایی استفاده کنید.
▪ سخنوری وکنفرانس دادن را تمرین کنید.
[+]
آرزوي فرناز در 11:5
بهتر میبینم این موضوع رو متذکر بشم که من یه نویسنده حرفه ای نیستم !!! درن شان یا جی.آر.آر تالکین هم نیستم که تخیل فوق العاده ای داشته باشم!
فقط سعی میکنم یه شرحی از وقایع و تصورات و افکارم رو بیان کنم! اونم جوری که قابل خوندن باشه...
شاید دچار ابهام وحشتناکی بشین اما این ابهامات ... جزوی از این داستان ...
دوست دارم نظرات واقعی خودتون رو بدونم. حتی اگه به نظرتون مزخرف نوشتم بهم بگین ! اما نظرات چرت و پرت و الکی پاک میشه ... با عرض تاسف !
راستی اینجا واقعیت و تخیل ، راست و دروغ باهم یکم قاطی شدن ... تفکیکش پای خودتون![]()
دیگه هیچی .......
دوست خیالی
من یه دوست خیالی دارم به اسم"بهرام". ما از بچگی یا هم بودیم. اون همیشه باهوش تر و توانمندتر از من بود. من همیشه به بهرام وابسته بودم. در همه ی کارها به من کمک میرسوند. کاری نبود که ما 2تا نتونیم انجام بدیم. من همیشه به اون حسودیم میشد ، چون همیشه دوست داشتم پسر باشم!!!
داستانی که من می خوام براتون تعریف کنم ، شبیه هیچ داستانی نیست. حتی ممکن حوصله اتون رو سر ببره. اما این یه حقیقت نیست !
یه روز صبح وقتی بیدار شدم دیگه نتونستم بهرام رو ببینم. خیلی دنبالش گشتم اما اثر ازش نبود !
بهرام همیشه یه لبخند زیبا روی لب داشت. هر وقت دعوامون می شد و من ناراحت می شدم. لبخند میزد ، همون لبخندی که من عاشقش بودم ، دست منو می گرف و می کشید سمت خودش و سعی می کرد یه چیزی در گوشم بگه. اما چون من زیادی لجباز بودم دستم رو می کشیدم و در می رفتم. اخم می کردم و یه گوشه مشستم. اون همیشه عین آدم بزرگا رفتار میکرد و این منو خیلی آزار می داد ... اما من همیشه بچگانه فکر می کردم و بچه بازی های شدیدی در می آوردم!
(بعدها فهمیدم چی می خواست در گوشم بگه ! یه دفعه فقط تونست یه اسم در گوشم بگه که بعدها اون اسم برام معنی بزرگی پیداکرد*)
ما اون موقع 4-5 سال بیشتر نداشتیم! بهرام میگفت من 1 دقیقه از اون بزرگترم. اون معتقد بود فرشته ای که اون رو به دنیا آورده عاشق من بوده و می خواسته من تنها نباشم. من حرفش رو باور نمی کردم و مسخره اش می کردم.
من یه خواهر دارم به اسم "مرجان" که از من بزرگتر و یه برادر دارم به اسم "فرشاد" که اونم از ما 2تا بزرگتر. البته من تا 9 سالگی از داشتن تین برادر بی خبر بودم! بهرام بهم گفته بود "تو یکی دیگه هم داری" که من تا قبل از پیدا کردن برادرم حرفش رو نمی فهمیدم. بهرام از هر کسی به من نزدیکتر بود ، همیشه به من یادآوری می کرد که با کسی نباید درباره اش حرف بزنم ، و تا ابد دوستی ما باید یه راز بمونه ، وگرنه اون رو از من میگیرند و من برای همیشه تنها می شم ... ولی من هیچ وقت آلو تو دهمنم خیس نمیخوره ...
بهرام همه وسایلش رو به من می داد و منو تو همه ی دارایی هاش شریک می کرد. اون هر چیزی که می خواست بدست می آورد.
من می گفتم: «پس چرا چیزای بهتری نمی خوای؟»
می گفت: « چون می دونم بهترین چیزی که ما داریم همدیگه ایم، بهترین چیزی که دارم تویی»
............... یعنی من !!! من از این بزرگونه حرف زدن و ادای آدم بزرگ هارو در آوردنش متنفر بودم .
تو همه ی دارایی هاش که با من تقسیم می کرد ، یک آکواریم مورچه داشت که اجازه نمی داد من بهش دست بزنم. بهشون می گفت "گروه کوچولو موچولوها" ... لغب "جوقولی" هم اون بهم داد. و از اون به بعد من شدم "فرناز جوقولی"
شب اولی که بهرام گم شده بود خیلی کلافه بودم. اون موقع تازه کامپیوتر خریده بودیم. من و مرجان همیشه سر کامپیوتر دعوامون می شد . من صبح ها زودتر بلند می شدم که بتونم پشت کامپیوتر بشینم چون من عاشق کامپیوترم بودم ... یه عشقی که هنوزم پس از گگذشت سال ها پای برجاست! عشق به اولین کامپیوترم. اما بهرام بهم می گفت: «کم خوابی مریضی میاره» منم با اخم می گفتم: «حسود ، چرت و پرت نگو.» اون با یه حالت ناراحتی ، آروم و زیر لب می گفت: «اون کامپیوتر بیشتر از من برات اهمیت داره» منم می گفتم: «برو بابا» و به کار خودم ادامه می دادم. – این کار هر روز صبح ما بود - این آخری بیشتر کاراش و اداهاش اعصابم رو خورد می کرد و ...
اون روز صبح بیدار شدم و کلی گریه کردم. رفتم کامپیوتر روشن کردم ، موزیک گذاشتم و نقاشی هایی که از بهرام کشیده بودم نگاه می کردم. اون موقع 12 سالم بود. فکر می کردم بهرام تنهام گذاشته و ذیگه بر نمی گرده ... احساس تنهایی شدیدی داشتم. چون تو خانواده با هیچ کس صمیمی نبودم و یه رابطه خانوادگی خشک داشتیم با کلی باید و نباید ... حتی مادر و خواهرم هم اونقدر بهم نزدیک نبودن. نه اینکه اونا دوست نداشته باشن. من خودم رو عقب می کشیدم ... سختی های زیادی کشیدم تو این تنهایی و تجربه هایی داشتم که باعث شد همیشه بیشتر از سنم به نظر بیام. و این دردناک ترین چیز برای کسی که عاشق کودکی و بچه هاست ! فکر میکردم چون با خواهرم درباره اش حرف زدم رفته. ولی... سرنوشت چیز دیگه ای یادم داد ...............
چند روز قبل از این اتفاق من به مرجان گفتم که بهرام خیلی لجباز شده و منو اذیت می کنه. مرجان اخم هاش رو تو هم کشید و پرسید : «بهرام کیه؟» (!) قضیه رو بهش گفتم ... و اون ... و اون مسخره ام کرد و گفت من یه لوسِ دیوونه ام که حالش رو بهم می زنم و رفت. وقتی از پیش مرجان برگشتم – با چشمانی خیس از اشک ، روحی که احساس تنهایی می کرد و قلبی که از بی مهری شکسته بود – دیدم بهرام یه گوشه ایستاده و منو با یه حالتی ، با گردن کج نگاه می کنه. هیچی نمی گفت.
گفتم: «چته؟ چرا اینجوری نگاهم می کنی؟»
گفت : « حالا وقتشه!!! »
گفتم: «ها؟»
گفت: «دوباره همدیگه رو ببینیم»
إ م م م م ... من این جمله رو شنیده بودم ...
وای ! وقتی پشت کامپیوتر نشسته بودم و این وقایع رو مرور می کردم دنیا رو سرم خراب شد ... یعنی اون رو واسه همیشه ازم گرفتن؟ من واسه همیشه تنها شدم؟ پس چرا گفت دوباره همدیگه رو ببینیم؟ چند روز اول خیلی سردرگم و کلافه بودم. انگار چیزی رو گم کرده بودم!
صداش ... حرفاش ... خاطراتش ... تو سرم می چرخید !
هرجا رو نگاه می کردم "لبخند" قشنگش جلو چشام ظاهر می شد !
من خیلی احساس تنهایی می کردم ، چون تو دوست و آشنا هیچکس حرف من رو نمی فهمید ...
1 یا 2 سال بعد از گم شدن بهرام در خیال آشفته و تنهای من دیگه کم کم داشت فراموش می شد. تا جایی که به کلی فراموش شد ! حتی نمی تونیستم تصور کنم یه روزی یه آدم خیالی رو توی تصوراتم می دیدم و باهاش حرف می زدم و ...
بهرام یه دفعه بهم گفت: « یه روزی یکی میاد که منو فراموش می کنی» بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد «اما وقتش می رسه که ما دوباره همدیگه رو ببینیم.» بعد هق-هق زد زیر گریه !! من با دهان باز نگاهش می کردم ... منظور حرفش رو اصلا نمی فهمیدم "دوباره" یعنی چی؟ مگه ما الان همدیگه رو نمی بینیم؟ پس ... اما حالا که دارم این ماجرا رو می نویسم می فهمم که حق با بهرام بود ...
شاید هیچ کدوم از شما که دارین این داستان رو می خوندید تا به حال داشتن یه دوست خیالی رو تجربه نکرده باشین. یه دوست خیالی مخصوص سال های ابتدایی زندگی هر انسانی که به مرور زمان و رشد ذهنی کم کم فراموش میشه ... اما اگر تبدیل بشه به موبس خاطر و خیال همیشگی ، اون وقته که تبدیل شده به یه مشکل ... یه جور مشکل روانی ...
اشتباه نکنین ! شیزوفرنی یه آدم رو واقعا می بینه و انتظار داره که بقیه هم ببیننش. اما دوست خیالی فقط احساس می شه و هیچ انتظاری نمی ره که دیگران هم بتونن ببیننش. اما ...
این داستان ادامه ندارد ...........
بعد از سال ها بهرام برگشت . و تو اولین دیدار 20 دقیقه فقط خیره شده بودم بهش. و تنها دلیلی بود که باعث شد اینو بنویسم ...
[+]
آرزوي فرناز در 12:20